پرسش و پاسخ هایی دربارۀ مبانی عرفان اسلامی

پرسش-و-پاسخ-هایی-دربارۀ-مبانی-عرفان-اسلامی
متن پرسش و پاسخ هایی دربارۀ مبانی عرفان اسلامی در برنامۀ تلویزیونی تا آسمان

بسم الله الرحمن الرحیم

 

پرسش و پاسخ‌ دربارۀ

مبانی عرفان اسلامی

(برنامۀ تلویزیونی تا آسمان)

 

حجةالاسلام و المسلمین استاد نخاولی

 

 

فهرست

جلسه اول 30/3/98

پرسش: آنچه که درداشتههای ما هست، عبادتها به دو صورت انجام میشود تعقل و یا از طریق تعبد آیا روش دیگری هم هست؟ 

پرسش: تفاوت بین عقل و الهامات و دریافت درونی چیست؟

پرسش: خداوند که نیازی به عبادت ما ندارد برخی معتقد هستند که به سبب سالها عبادت سندی از این رابطه ندیدیم حتی به سبب ناتوانی خودمان در برقراری ارتباط پس فایدۀ این ارتباط ظاهرا بیثمر چیست؟

پرسش: آیا شناختن خداوند فقط به این معناست که ما بدانیم خداوند وجود دارد ما به این باور قلبی رسیدیم که خداوند هست این موضوع هدف دیگری هم دارد یا اینکه ضرورت دانستن آن چیست در حالیکه به خداوند ایمان داریم شناخت خداوند به چه معناست؟

جلسه دوم 6/4/98

پرسش: خداوند نامحدود است و انسان محدود، پس چگونه می توان خدا را شناخت؟

پرسش: فرق بین عقل خالص و عقل مشوب به وهم چیست؟

جلسه سوم 13/4/98

پرسش: چرا خداوند به شیطان مهلت داد تا باعث گمراهی انسان شود،آیا این مهلت به خاطر پاداش عبادتهای او بود چرا انسان باید پاداش عبادتهای شیطان را میداد؟

پرسش: در قران آمده است که همه چیز در روی زمین فانی میشود این مطلب آیا با ابدیت انسان متضاد نیست؟

پرسش: آیا همۀ ائمه یک شناخت مساوی از خداوند دارند و تعریف عرفا از شناخت خداوند چیست؟

جلسه چهارم 20/4/98

پرسش: عرفان یعنی چه؟

جلسه پنجم 29/4/98

پرسش: عرفان اسلامی با عرفان‌های دیگر چه تفاوتی دارد؟

جلسه ششم 5/5/98

پرسش: چرا عدهای به مبارزه با عرفان و عارف پرداختند و به احادیث نیز استناد میکنند؟

پرسش: آیا سیر و سلوک الهی با ثروت و پولدار بودن منافات دارد؟ هدف از سیر و سلوک چیست؟ آیا برای همه لازم است یا اینکه فقط برای افرادی است که درد تأمین معیشت ندارند؟

پرسش: آیا زن هم میتواند عارف شود؟ زن بیسواد چطور؟ عرفان همان عارف بودن است؟ تمام افرادی که سیرو سلوک داشتند، عالم و مجتهد بودند من که بیسوادم و سوادم در حدّ سیکل هست آیا میتوانم به این مقام برسم؟

جلسه هفتم 12/5/98

پرسش: چرا عدهای به مبارزه با عرفان و عارف پرداختند و به احادیث نیز استناد میکنند؟ چرا در بین علمای شیعه با ترویج افکار مولوی مخالفت میکنند؟

جلسه هشتم 23/6/98

پرسش: آیا در بین موافقین عرفا هیچ بیانصافی و کتمان اتفاق نیفتاده است؟

جلسه نهم 30/6/98

پرسش: آیا عرفان اسلامی عرفان ادیان گذشته را نسخ کرده است؟

پرسش: شما فرمودید زمانیکه دین جدید میآمد دین قبلی نسخ میشد. ما مسلمان هستیم و خداوند را شکر که دین اسلام را داریم. ما برای تکامل دینمان که آخرین دین است آیا تنها راه ، همین عرفان است یا راههای دیگری برای تکمیل شدن و به لقاء رسیدن خداوند هست؟

جلسه دهم 11/8/98

پرسش: اگر در اسلام چیزی بعنوان عرفان داریم، چرا برخی مطالب آن شبیه عرفان های دیگر است؟

پرسش: چه تفاوتی بین صوفیگری با عرفان اسلامی یا بین عرفان اسلامی و عرفان شرقی هست؟

پرسش: راه تشخیص استاد چیست؟

جلسه یازدهم 19/8/98

پرسش: چگونه راه درست عرفان را تشخیص دهیم و آیا احتیاج به راهنما و استاد داریم؟

پرسش: آیا کسانی که در این راه قدم میگذارند زمانبر هست یعنی مشخص است مراتبی را که طی کردهاند چقدر طول میکشد یا اینکه ممکن است خیلی سریع در مدت زمان کوتاه مراتب بیشتری را طی کنند و به سطح بالا برسند؟چه زمانی میتوانند این ادعا را داشته باشند که جزء عرفا شدند؟

پرسش: در بحث قبلی شما فرمودید که اگر به هر آیۀ قران دقت کنیم میتوانیم از آن به عرفان برسیم و همان آیه را شاهدی و اشارهای بر عرفان و اهمیت آن بدانیم. برای ما مشخصتر و مصداقیتر از آیات و روایاتی که به عرفان اشاره کرده است، بفرمائید؟

جلسه دوازدهم 25/8/1398

پرسش: بنا به قول برخی از اهل نظر،چیزی به نام عرفان اسلامی وجود ندارد و از فرهنگهای ایران باستان، مسیحیت، ادیان هند و فلسفۀ یونانی اقتباس شده است و پسوند اسلامی صرفاً برای گریز از اتهام فلسفه یا تصوف اضافه شده است و باید برای اثبات یک نظریۀ دینی به ادلۀ فلسفی همان دین، استناد کرد و فقط به تفکرات خودمان استناد نکنیم

جلسه سیزدهم 2/9/1398

پرسش: منشأ عرفان اسلامی چیست؟

پرسش: تاریخچۀ عرفان را توضیح بفرمائید؟ اوّلین عرفا چه کسانی بودند؟


                                                                                 

جلسه اول 30/3/98

شامل مباحث:

راه های شناخت:( حس و تجربه/ نقل غیر معصوم/ عقل/ نقل معصوم/ راه قلب)

پرسش: آن­چه که در داشته­های ما هست، عبادت­ها به دو صورت انجام می­شود تعقل و یا از طریق تعبد آیا روش دیگری هم هست؟

 پاسخ: برای این بحث شاید لازم باشد که چند جلسه­ای با هم گفتگو کنیم. راههای شناخت منحصر به یک راه نیست در ابتدا راههای شناخت را بحث می­کنیم.

از علمی که بچه­ از ابتدای شکل­گیری شخصیتش به حس­ها، مزه­ها و لمس­ها پیدا می­کند چون قبل از آن خالی بود و دست به بخاری نمی­زد کم­کم علم پیدا می­کند. اولین علمی که بدست می­آورد حس نام دارد. کامل شدۀ آن تجربۀ حسی که متعلق این علم، موجودات مادی هستند.

 ما به کل موجودات مادی از کرات تا درون بدن انسان، تا بیرون،جغرافیا، زمین و گیاه همۀ اینها را باحس درک می­کنیم. یکی راه حس و تجربه است که زیرمجموعه­اش تمام علوم تجربی می­شود یعنی مهندسی­ها، فیزیک، شیمی، زیست­شناسی، پزشکی که همۀ اینها ماده و منبع شناختش، حس است.

 می­بینیم مریض با این علائم می­آید، مشاهده می­کنیم، آزمایش می­کنیم، دارو به او می­دهیم، این دارو این اثرات را ایجاد می­کند و حس می­کنیم، چه حس مستقیم با حواس یا با دستگاههای کمکی مثل: سی­تی­اسکن، ام­آر­آی، حتی آزمایشگاه یعنی با ابزار.

مورد دوم راهی است که در اصطلاح می­گوییم نقل غیر معصوم.

 یعنی ما آلان مطمئن هستیم که یک شهری به نام مادرید داریم اما عکسی ندیدیم و نه این­که به آن­جا رفتیم، هیچ حس نکردیم یا افردی به اسم ارسطو، افلاطون، معاویه یقین پیدا کردیم که وجود داشته­اند، اینها را ما حس نکردیم منتها به نقلی که آن نقل به قدری زیاد به ما رسیده است که دیگر شکی برای ما باقی نگذاشته است که چنین اشخاصی هستند.

این نقل­ها وقتی به حدّ تواتر یعنی کثرت نقلی رسید که امکان تبانی هم نداشتند، گاهی اوقات کثرت نقل هست منتها همه از یک خبرگزاری شنیدند و حالا هزار نفر نقل می­کنند این ارزش ندارد.

وقتی نقلی باشد که کثیر باشد و امکان تبانی نداشته باشند به این حالت تواتر گویند گاهی یک دروغگو یک حرفی را به ده هزار نفر می­گوید و آن ده هزار نفر هم تکرار می­کنند.

 علوم تاریخ، ادبیات،اینها علوم نقلی هستند یعنی ما با نقل به اینها علم پیدا می­کنیم حتی علم جغرافیا برای کسی­که مشاهده نکرده است. به طور مثال پایتخت این کشور، این شهر است شنیدیم و به نقل به ما رسیده است یا این­که فلان رود چقدر طول دارد.

راه سوم، راه عقل برای دریافت حقایق کلی است. ما از کجا می­گوییم خدواند هست. ما خداوند را حس نکردیم و نقل متواتر هم برای ما ارزشی ندارد چون نقل زمانی ارزش دارد که به حس متکی باشد، اینها را با عقل می­فهمیم آن­هم با عقل بدیهی که جزء بدیهیات عقلی است.

به طور مثال کسی بگوید این چه گلدان و گل قشنگی هست چه کسی آورده است و ساخته است؟ خودش درست شده است اگر در چین کسی چنین حرفی را بزند می­گویند دیوانه است. چه زمانی به یک فردی دیوانه می­گویند؟ وقتی که بدیهیات را اشتباهی جواب بدهد. چقدر برف سیاه و قشنگی از آسمان می­آید، برف الان؟ برف سیاه؟ اگر کسی بدیهی را منکر شود یا این­که جواب بدیهیات را اشتباهی بگوید به یک روان­پریشی دچار شده است.

اگر در شوروی کمونیست کسی بگوید این خودش همین­طوری درست شده است و چنین حرفی بزند می­گویند دیوانه است.

 خداوند می­فرماید اگر عقل باشد و افکار گسیخته در حد دیوانگی و شدیدی نداشته باشد، خداوند را می­فهمد. یعنی احتیاجی به اثبات ندارد.

در قران چند سؤال می­پرسد:

أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَيْرِ شَيْ‏ءٍ أَمْ هُمُ الْخالِقُونَ .

 آیا می­شود از هیچ پدید بیاید؟

این کشتی، این ساختمان، همین­طوری از هیچ پدید آمده است، چون لازمه­اش جمع نقیضین است یعنی هم نیست هم هست. هم نیست که از هیچ است و هم این­که آن هیچ، کاری کرده است یعنی باید باشد تا کاری را انجام دهد.

این آیات در سوۀ مبارکۀ طور است. آیا از هیچی پدید آمدند؟ فردی که ذره­ای از افکارش سالم مانده باشد پاسخ می­دهد: نه.

خالقش کیست؟ آیا خودش است؟ باید او را بستری کنند تا درمان شود.

خودتان خالق دارید و خودتان هم نیستید، پس این نظام برای چیست؟ این نظام با این عظمت را شما خلق کردید؟ پس باید یک فردی غیر از این نظام و غیر از شما باشد.

وقتی کسی قبول نمی­کند که یک گلدانی را همین­طوری خود به خود پدید آمده است چگونه می­تواند قبول کند کل نظام کیانی خود به خود پدید آمده باشد.اینها با عقل گره خورده است یعنی انکار خداوند مساوی است با انکار بدیهی، انکار عقل. اگر عقل را از انسان بگیریم برای انسان چیزی باقی نمی­ماند.

 اثبات خداوند، اثبات معاد، اثبات اصل نبوت، اثبات اصل امامت، مسائلی هستند که عقل می­فهمد. یعنی وقتی فهمید خدایی هست و خداوند بشری آفریده است و خداوند هم بشر را مختار آفرید، بشر هم مثل گیاه نیست که همین­طوری رشد کند، با کارهایی رشد نفسانی دارد و با کارهایی سقوط دارد، باید بگویند چه کارهایی نه و چه کارهایی تأثیر دارد و آگاه باشد. بنابراین عقل حکم می­کند که اگر خداوند حکیم است و فرموده که به در خانۀ من بیایید باید آدرس را داده باشد. مثل این­که من به شما بگویم فردا ناهار تشریف بیارید و آدرس هم ندهم. سپس شما از من آدرس را بخواهید و من جواب بدهم که خودتان پیدا کنید و من می­دانم که شما خودتان نمی­توانید پیدا کنید. این یعنی من را دعوت نکردید یا عاقل نیستید یا این­که من را همین­طوری سرکار گذاشتید پس اگر گفتید بیا مقصودتان این بوده است که نیایم. اگر گفتم بیا یک هدفی تعیین شده بوده است پس باید آدرس را بدهم.

 خداوند هم این­طوری نیست که در گوش افراد تک­تک افراد آدرس بدهد پس باید افرادی باشند که از خداوند آدرس بگیرند و در تمام نفوس پخش کنند. اینها در حد یک گزارش است چون براهین نبوت از این دقیق­تر است.

 عقل ابتدائی که خیلی پیچیدگی نداشته باشد به اینها می­رسد و روشن است.

 راه سوم راه عقل است. راه چهارم راه فطرت است. به طور مثال کسی آیا به ما یاد داده است که وقتی­که از جلوی دستشویی عبور می­کنید اگر بوی بدی می­آید جلوی بینی­تان را بگیرید؟ وقتی به یک صحنۀ کریه نگاه کنیم صورتمان را برمی­گردانیم.به طور ناخودآگاه انجام می­دهیم.

 هرگز پر طاووس کسی گفت که زشت است          کسی گفت رضوان بهشت است

نیکی و بدی، در گوهر خلق سرشته است                  از نامه نخوانند جزآنچه نوشته است.

 بچه می­فهمد که نباید به چیزی دست بزند که مال خودش نیست، می­فهمد نباید دروغ بگوید می­فهمد، نباید پدرو مادرش را بزند، اینها را کسی یادش نداده است.

اینها را یک گربه می­فهمد یک گربه وقتی­که گوشت جلویش بیندازی می­خورد اگر گوشت دزدی باشد، فرار می­کند.

 اینها مسائلی هستند که خداوند به طور فطری در همۀ ما قرار داده است.

 فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها.

 اولاً به ما گفته است که تقوا چیست ثانیاً به الهام باطنی در وجود ما گذاشته است که این فطرت نام دارد.

 این طوری هم نبوده است که گذاشته باشد و سپس بفرماید:  هرکدام میل را داشتی انجام بده.

علاوه بر شناخت، گرایشی هم به ما داده است که به این سمت بروید خوب است.

 دزد به پسرش می­گوید پسرم پاک­دست باش. می­فهمد بد است. یک معتاد هم به بچه­اش می­گوید بچه جان سالم زندگی کن هیچ چیز مثل حال طبیعی نیست من راه اشتباه رفتم تونرو. اینها فطرت است. این راه در همه هست چه در امور زشت و زیبای ظاهری چه در امور زشت و زیبای اخلاقی،دروغ گفتن، راست گفتن را همه می­فهمند.

 چگونه در تاریخ داستان افرادی ثبت شده است چون نفوس تمام انسان­ها در تاریخ می­فهمد که علی­ابن­ابی­طالبg زمانی که برادرش گفت اضافه بر دیگران به من مقداری گندم یا جو بده می­فرماید نه این آهن داغ را تجربه کن و از من هم چیزی نخواه .

اگر این را در چین هم ببریم می­گویند به­به چه حاکمی بود. اینها را کسی یاد نمی­دهد فطرت انسان است که خوبی­ها، فجور و تقوا می­فهمد انسان پر از سرمایه­های فطری است.

خوبی­ها و بدی­ها را می­فهمد و به خوبی­ها گرایش دارد و از بدی­ها نفرت دارد.

 راه بعدی راه نقل است منتها نقل معصومین است یعنی ما از کجا می­دانستیم بهشت هشت در دارد و جهنم هفت در دارد ما حس نکردیم و نقلی به ما هم نشده است که عدۀ زیادی رفته باشند و به ما نقل کنند و نه عقل به این جزئیات راه دارد و نه این­که در امور فطریات و وجدانیات ماست.

هیچ راهی ندارد جز این­که فردی کل عالم را طی کرده است همه جا را دیده است، همه جا برایش مثل حیات خلوت است. رسول اکرمp بارها به معراج رفت اگر از ایشان بپرسید: بهشت چگونه است؟ می­فرماید: فلان طبقه­اش این طوری است، این طبقه جای محسنین است، فلان طبقه جای متقین است، جهنم هفت در دارد از فلان در وارد می­شود گویی تمام اینها مثل نصفه گردویی است که تمام اینها را به راحتی نگاه می­کند، کسی که کل عالم در زیر نگینش است.

 زمانی فردی از حضرت امیر المؤمنین   علیه‌السلام سؤالی پرسید حضرت سریع جواب دادند ظاهرا خلیفۀ دوم گفت خیلی زود جواب دادید حضرت فرمودند: اینها چند تا است؟ گفت: پنج تا، حضرت فرمودند: همه چیز برای من این­طوری معلوم است.

خداوند اینها را یا به صورت مستقیم در آیات قران یا با واسطۀ معصومین در روایات، که در عالم این خبرهاست. بدانید، هوشیار باشید، پند بگیرید، حواستان باشد، ریز به ریز عالم را به ما خبر دادند، خواندند و گزارش دادن،د تمام راههای نظام عالم را به ما خبر دادند، تمام چاهها، تمام درها و تمام درمان­ها که تجلی­اش در سلطان علوم و معارف که همان وحی باشد.در حقیقت قران و ثقلین است.

 راه دیگری هم هست و آن اینست که ما علاوه بر این راهها برای شناخت، خداوند را شناختیم. اما یک راه دیگر وجود دارد و آن راه قلب است این راه قلب، باز شدۀ همان فجور و تقوا است که خداوند الهام کرده بود. می­فرماید: این سرمایه را دادم این­طوری نیست که این سرمایۀ عظیم همین­طور در حد خودش بماند.

 طبیعی است وقتی­که به فردی که فرهیخته است قدرت تدبیر عالی و مدیریت دارد اگر به این فرد الف مقدار سرمایه بدهند بعد از یک سال با توانمندی که دارد ممکن است دو الف مقدار باشد. این راه سرمایه­های فطری خداوند داده است این­طور نیست که خداوندفرموده باشد همین بماند. می­فرماید: این را دادم که تو با آن کاسبی کنید،با سرمایه سود تولید می­کند سودآوری کن اگر مرتب این سرمایه گسترش پیدا کند قلبی که فجور و تقوا را دارد، نفسی که فجور و تقوا در آن هست و الهام شده است اگر صیقل بخورد، بازتر و منشرح­ترشود یک دفعه می­بینی تمام علوم ومعارفی که از قبل از این و آن می­شنیدی، خودت الان به آن رسیدی.

 فرق است بین دانائی و دارائی. می­داند حالا به آن رسید. کسی می­داند درد چیست. درد کیسۀ صفرا چگونه است؟ گاهی به سنگ کیسۀ صفرا مبتلا می­شوم می­گویم حالا فهمیدم و درکش می­کنم. آن چیزی که با درک باطنی و حقیقی انسان درک می­کند دریافت باطنی می­شود، این تجربه یک حس بدنی است.

ما می­خواهیم خدا و دین را بشناسیم. یعنی با تجربۀ حس می­خواهیم درک کنیم. نقل معتبر است در گزارش­هایی که در تاریخ اسلام به ما داه شده است که منتهی می­شود به نقل معصوم یعنی رفتار معصوم،گفتار معصوم و نقلی که از قران داریم.

دومین راه، دریافت و شناخت خداوند و حقایق دینی به صورت عقلی است. سومین راه دریافت و شناخت خداوند به صورت قلبی، مشاهدۀ باطنی است.

شش راه وجود داشت که فعلا سه راه را مطرح می­کنیم یعنی سرچشمه­های بنیادین شناخت خداوند و حقایق دینی را بیان می­کنیم. سرمایه­هایی که خداوند به­صورت فطرت به انسان داده است این سرمایه­ها قابل افزایش است به شرطی که انسان اسیر نباشد.

فردی کاسب خوبی است اما یک مدتی اختلاف خانوادگی دارد، مریض است، ذهنش درگیر است چون ذهنش درگیر است با سرمایۀ زیاد نمی­تواند کاسبی کند.

 سرمایۀ فهمی خوبی در ذهنش دارد نمی­تواند درس بخواند و گسترش بدهد اینست که اگر انسان از اسارت نفس دربیاید چون قران می­فرماید: خودتان قلق بافتید و به گردن انداختید. كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ رَهينَة.

هر کسی در گرو کارهایی است که انجام داده است.

 وقتی من در گرومسائل مالی باشم هیچ وقت نمی­توانم سرمایه­های فطری­ام را در این جهت گسترش دهم ولی اگر کسی درگیر نباشد می­تواند. دوستی داشتم که پزشک بود آن زمان ویزیت پزشکان 1200تومان بود. می­گفت که من برای هر مریضی که ویزیت می­دهد دویست تومان آن را صدقه می­دهم و به مریض­ها اعلام نمی­کرد. کسی که رهیده از مسائل پست مادی است می­تواند این کار را بکند.

 از هر چیزی که از قیدش آزاد شد در همان محوطه می­تواند پرواز کند و تولیدات جدیدی دارد، سرمایه­هایش شکوفا می­شود. مرحوم ملّاعلی سلطان­آبادی هر شب برای کسانی که در شرق و غرب از عالم اسلام می­مردند دو رکعت نماز لیلةالدفن می­خواند این­کار نه واجب است و نه مستحب است. نفس است که پاک شده است به رحمت خداوند واصل شده است برای همه می­خواهد رحمت خداوند را بفرستد، کسی به اینها یاد نداده است.

 مرحوم آقای نیّری که معلم دبستان بودند اوائل انقلاب کلاسهای ایشان را نشان می­داد. یکی از دوستان ما که شاگرد ایشان بود می­گفت روزی که می­خواست حرف ل را درس بدهد لبو آورد. این را کسی یادش نداده است، وقتی سرمایه­ها شکوفا شود مرتب گسترش پیدا می­کند، قلب طوری است که با کارهایی که می­کنیم که تنگ می­شود وقتی تنگ شد دیگر گنجایش جای حقایق و معارف را ندارد با کارهایی که می­کند گسترش پیدا می­کند، وقتی گسترش پیدا کرد جا برای نورها و حقایق بیشتر پیدا می­کند. وقتی که گسترش زیادی پیدا کرد معارفی را قبلا درک نمی­کرد حالا درک کند.

مثال: تصویر پشت سرمان طراحی مفاهیم قرانی قشنگی دارد کسی می­گوید: از این تصویر چه فهمیدی؟ طرحی است که یک طراحی دارد، این طراح از این طرحش یک غرضی داشته است مثلاً میخواسته مفهوم خداوند و توجه به خداوند را نشان بدهد، این طراح ماهر بوده است، علم و قدرت طراحی را داشته است، اگر دو طرح را کنارهمدیگر بگذاریم متوجه می­شویم این طراح،چه اندازه مهارت داشته است، آیا ما این طراح را می­شناسیم؟ این طراح زن است یا مرد؟ پیر است یا جوان؟ خوش­اخلاق است یا بداخلاق؟ زشت است یا زیبا؟ ما او را می­شناسیم یا همسر و فرزندش یا دوستش که مدتی را با هم­سپری کردند؟

در موردخدا شناسی عقلی و تعبدی خودمان اگر به این نظام و طرح جهان نگاه کنیم، می­گوییم این طرح، طراح دارد طراح آن از طرحش غرضی داشته است، از طرح بسیار پیچیده و محیرالعقولش می­فهمیم که طراحش فوق­العاده ­ بوده است یعنی علم و قدرت بی­نهایت داشته است، آیا این طراح را می­شناسید؟

شاید ما از دور بدانیم که طراحی دارد و طراحش هم خیلی ماهر بوده است، قدرت و علم بی­نهایت دارد ولی ما از آن درکی نکردیم. همین طور که این فرد را نمی­شناسید او را هم در حقیقت نشناختید.

وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِه.

 آن­چه که شایسته شناخت خداوند بود حاصل نشده است.

 البته من به شما یک راهی دادم که آن راه، راه شناخت طراح است. این را ما به عقل فهمیدیم؟

 یک راه دیگر فهمیدن، به شما از طریق قلب یاد دادم. آن قلب راه شناخت است. وقتی که ما نماز می­خوانیم در ابتدا در هنگام نیّت، می­گوییم دو رکعت نماز می­خوانم قربة­الی­الّله.

ما می­خواهیم که نزدیک شویم.

 این شناخت با نزدیکی حاصل می­شود این را معاویه هم می­فهمد که این طرح، طراح دارد اما این نزدیکی با طی یک مسیر حاصل می­شود. مسیر ظاهری نیست بلکه مسیری در درون است.یک گرد وغبارروبی و صیقل زدن لازم است چون یک فاصله­ای هست که ما می­گوییم قربة­الی­الّله.

در حالی­که بین خداوند و خلقش فاصله­ای نیست پس این فاصله را من با دست خودم ایجاد کردم فاصله­ای که من خداوندی را که هست ولی نمی­بینم. خدایی که همیشه هست و همه­جا هست با همه هست با من هست ولی درکش نمی­کنم.

  من بسته­ام به دیده، حجاب غرور و جهل                       کور ار نبیند این گنه آفتاب نیست.

اگر من کور باشم کنار شما نشستم ولی مثل شما نمی­بینم. این فاصله، فاصلۀ بینایی است باید پرده­ها زدوده شود کم­کم می­فهمیم همین­جا بوده است، من کوتاهی کردم که شما را ندیدم. شما جایی نرفتید او هم جایی نرفت این فاصله فاصلۀ پاکی و ناپاکی است. در حقیقت فاصلۀ قرب و بعد درونی است. جهت ما به سمت خداوند نبود.

 به هزار چیز توجه داشتم به جز خداوند، اگر این توجه به سمت خداوند پاک شود و متمرکز شود،این قرب حاصل می­شود. این با قلب حاصل می­شود. طی کردن راه با راه درونی است که همان راه قلبی است. من را یاد کنید که در قران با اسم لقاء یاد شده است.اسم عرفان را به این دلیل گفته­اند که عرفان یعنی شناخت.

گویی کنایه می­زنند و می­گویند که شناخت­های عقلی اصلا شناختی نبود. شناخت این است. تو یافتی و طراح را دیدی، با او هماورد شدی، مصاحفه کردی، دست در دستش دادی حالا شناخت حاصل شد و با او طی مسیر می­کنی، در کنارش هستی، با او سیر می­کنی.

 قبل از آن رد پایی را می­دید و می­گفت ردپا بر یک رونده دلالت می­کند اما این رونده کجاست؟ تو راه بیفت تا به آن رونده برسی. این راه، راه قلبی است.

 فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَ لا يُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَدا.

عمل صالح کفایت نمی­کند، یک عملی که هیچ سرسوزنی شرک نداشته باشد. عمل صالح به اضافۀ اخلاص در عبودیت. این راه تو را کم­کم به حقیقت هستی نزدیک می­کند تا جایی که او را می­بینی اسم این عرفان است که در قران لقاء نام دارد اصطلاح فنا هم می­گویند هر اسمی می­توان گذاشت ولی بالاخره این آیه­ای که می­فرماید به لقاء خداوند برسید را برسد.

 پرسش: تفاوت بین عقل و الهامات و دریافت درونی چیست؟

پاسخ: کار عقل کار با مفاهیم است. به طور مثال دو مفهوم را کنار یکدیگر می­گذارد سپس این دو را با یکدیگر می­سنجد و به یک نتیجه­ای می­رسد. مثال: جهان گذار است و چیزی که گذار است و ثابت نیست نمی­تواند خود به خود بوجود آمده باشد بنابراین باید یک کسی او را بوجود آورده باشد، این عالم حرکت دارد و حرکت به یک جایی منتهی می­شود بنابراین این پایان حرکت معاد نام دارد. حرکتی نیست که پایان و مقصدی نداشته باشد اینها کار عقل است.

 یا این­که عیادت از بیمار خوب است پس من به عیادت بیمار می­روم. آب خوردن انسان هم یک استدلال عقلی دارد در امور روزانه چون خیلی راحت است و استدلال شده است در سطح خودآگاه اصلا محسوس نمی­شود. اگر به جای آب خوردن بخواهد ازدواج کند چون یک کاری است که تکرار شونده هم نیست ازدواج بکنم یا نه؟ خرج زندگی را می­توانم دربیاورم یا نه؟

در این موارد عقل درنگ می­کند این کار، کار عقل است ولی یک دفعه به دلتان می­افتد که بروم و سری به پدربزرگم بزنم این الهام ملکی است. چون شما از قبل فکر نکردید چه در مورد خیر چه در مواردی از سنخ فهم­ها که به دل انسان می­افتداینها الهامات است.

الهامات از خداوند و از طریق ملائک است که به دل انسان می­افتد.

 إِنَّ الَّذينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَة.

 قلب انسان دو گوش دارد در یک گوش انسان حق از طریق کل ملائک می­دمد و در یک گوش دیگرش شیطان وسوسه می­کند.

 پرسش: خداوند که نیازی به عبادت ما ندارد برخی معتقد هستند که به سبب سالها عبادت سندی از این رابطه ندیدیم حتی به سبب ناتوانی خودمان در برقراری ارتباط پس فایدۀ این ارتباط ظاهرا بی­ثمر چیست؟

پاسخ: من الان این غذا یا سیب را می­خورم از خوردن این سیب چه ثمری برایم حاصل شد من متوجه نشدم. من اگر الان من دستم را تکان بدهم در کل عالم تأثیر می­گذارد منتها من نمی­فهمم که چه ثمری ایجاد شد مساوی با نبودن ثمر نیست. من نمی­فهمم این سیبی که من خوردم با سلولهای کبد کلیه مغز من چه کار کرد تأثیرش را می­گذارد، چه ما بدانیم چه ندانیم. پس ندانستن ما این­که به سطح محسوس ما نرسید مساوی با بی­اثر بودن نیست. چون زمانی­که انسان کاری را انجام می­دهد بدون ­استثنا تأثیر دارد.

 کسی نیکویی با سگی گم نکرد                                               کجا گم شود خیر با نیک و بد.

حضرت فرمودند سگی داشت می­مر،د فردی در کفشش آب ریخت و به سگ داد این فرد بهشتی شد. مگر می­شود که انسان کاری بکند و تأثیر نداشته باشد. ممکن است که من تأثیر آن را نبینم قرار نیست که من به همۀ تأثیرات واقف باشم. من تأثیر یک سیب را در بدن ظاهری خودم حس نمی­کنم چه برسد به تأثیر گفتن ذکر لااله­الا­الّله در نظام هستی و عاقبت خودم.

 این موارد را باید یک فرد خضر راهی بیاید و به ما بگوید. دو پیغمبر برای ساختن یک دیواری کارگری کردند که زیر آن گنجی بود برای یک بچه یتیمی کارگری کردند. در روایت داریم که جد هفتم یا جد هفتادم بود که یک کار خیری کرد و در دجله انداخت سپس امروز پیغمبر خدا کار بنایی را برایش انجام داد که بچه­اش به سختی نیفتد. همۀ اینها تأثیر دارد ولی ما تأثیر آن را حس نمی­کنیم. البته اگر این راه ادامه دهیم آن چشم قلبی باز می­شود وکم­کم این تأثیرات هم محسوس می­شود.

 پرسش: آیا شناختن خداوند فقط به این معناست که ما بدانیم خداوند وجود دارد ما به این باور قلبی رسیدیم که خداوند هست این موضوع هدف دیگری هم دارد یا این­که ضرورت دانستن آن چیست در حالی­که به خداوند ایمان داریم شناخت خداوند به چه معناست؟

 پاسخ: منشأ ایمان علم هست یعنی ایمان بدون شناخت اصلا ممکن نیست ایمان یعنی باور قلبی گره زدن بین قلب و عواطف خودم، پذیرش خودم و ارادۀ خودم با همان محتوا. مثلا من ایمان دارم که فلانی فرد خوبی است یعنی خوبی این فرد را قبلا دیدم و حالا هم قبول کردم ولی فلانی فرد خوبی است و من هم می­دانم که فرد خوبی است ولی چون به او حسدی دارم خوبی او را نمی­پذیرم. پس علم یک فهم است و ایمان فهم پذیرفته شده است . انسان با کسی که حسود است چگونه فضائل او را انکار می­کند.

افرادی که نسبت به امیرالمؤمنینg حسودی می­کردند این طور نبود که ندانند امیرالمؤمنین علیه‌السلام شجاع­ترین، سخی­ترین، مهربان­ترین، باعظمت­ترین،عالم­ترین است همۀ اینها را می­دانستند اما با توجه به همۀ اینها می­گفتند لعنت به علی.

بنابراین باور و ایمان یک معناست مقدمۀ آن علم است. منتها اگر بین علم حسدی یا خباثتی نباشد علم را می­پذیرد و به جانش گره می­زندمی­شود ایمان و اعتقاد.

 اعتقاد از عقل می­آید و به معنای گره زدن است. بین آن مطلب و جان خودت گره بزن و آن حقیقت را بپذیر. ایمانی هست که مبتنی بر علم است. بستگی به این­که آن علم چقدر عمیق باشد ایمانش هم متناسب با آن است.

 من هم قبول دارم که خداوندی هست علّامۀ ­طباطبائی هم به خداوند اعتقاد دارد امیرالمؤمنین علیه‌السلام هم باور دارد در سه سطحی که اصلا هیچ کدام از آنها قابل مقایسه با دیگری نیست.

 ما مأمور به ایمان بالاتر هستیم ایمان بالاتر مبتنی است بر با علم متناسب و عمل متناسب.

جلسه دوم 6/4/98

شامل مباحث: امکان شناخت خداوند متعال/ عقل مشوب و عقل ناب

پرسش: خداوند نامحدود است و انسان محدود، پس چگونه می توان خدا را شناخت؟

پاسخ: در خانه یار خوش تر از ذکر و حرف و گفتگوی از یار چیزی نیست. واقعا انسان به وجد می آید وقتی خداوند اجازه دهد از او صحبت شود درباره او گفتگو کند درباره او حرف بزند نسبت به او فکر کند قلبش را متوجه او کند اصلا ما برای همین به این دنیا آمده ایم کار دیگری نداشته ایم بقیه کارها مقدمه است از تامین معاش و علومی که برای معیشت بوجود آمده مانند مهندسی ها و پزشکی ها و کسب و کارها و ... برای این پدید آمده که « تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری » همه این نظام برای این آمده که این نفس مهیا شود برای صعود و عروج و پروازش . ما ز بالاییم و بالا می رویم ما ز دریاییم و دریا می رویم. این بالا، مقابل ندارد. واژه بالایی را که ما می گوییم در مقابل پایین است مثلا می گوییم این سقف بالاست و این کف، پایین است ولی اون بالایی است که همه جا هست بالا و پایین را گرفته است هو الاول و الاخر . ما از او آمدیم انا لله، این بیت تفسیر این سخن است. ما از اینجا و از آنجا نیستیم ما ز بیجاییم و بی جا می رویم . لامکان است جایی که همه مکانها را در چنبره خود گرفته است. خوانده ای انا الیه راجعون تا بدانی که کجاها می رویم؟! یک مسیری است تا بی نهایت . همه کارها مقدمه است برای این و اگر کسی به اینجا نرسد و فکرش را نکند و راهش را طی نکند و به مقصدش نرسد، تمام مقدمات را ضایع و باطل کرده است به همین خاطر در بعضی از روایات دارد که بعضی از افراد را ماهی های دریا لعنت می کنند، ماهی که در اقیانوس آرام است که ربطی به من دارد . کل این نظام مهیا شده برای تو و تو برای حق. اگر به حق نرسی همه را ضایع کرده ای . منِ ماهی ته اقیانوس آرام را هم، تو، ضایع کرده ای. و اگر در مسیر حرکت کند همه نظام عالم برای او طلب رحمت می کند از ماهی دریا تا فرشتگان عظیم القدر تا حاملان عرش خدا، الذین یحملون العرش و من حولهم یسبحون بحمد ربهم و یستغفرون للذین آمنوا . ملائک حامل عرش، ملائک اعظم الهی استغفار می کنند برای مومنین که خدایا کجی ها و ناراستی ها و موانعشان را برطرف کن تا سریع تر سیر کنند. این عصاره هستی که آمده که به حق برسد و با رسیدنش همه عالم را به حق می رساند . یعنی عالم به هدفش در پرتو انسان کامل می رسد . بنابراین همه را به کمال خودشان می رساند . مثل اینکه مثلا یک میز که در مدرسه قرار داده اند مقدمه این است که یکسری از دانش آموزان بیایند و درس بخوانند و کنکور قبول شوند و یک شغل مناسبی احراز کنند بنابراین دانش آموزانی که به مقصد می رسند این میز رو هم هدف دار کرده اند یعنی آن میز به هدفش که در رسیدن به این آستانه بود که مثلا دانشمندانی پدید بیایند رسید . اما اگر همه مردود و خلافکار و بی تربیت و جاهل شوند آن میزها هم ضایع شده آن میزها هم می گویند خدا لعنتتان کند که ما به مقصد نرسیدیم یعنی ما در راستای رسیدن و تولید علم قرار نگرفتیم .

نکته بعد اینکه زمانی که راجع به اهل تسنن صحبت می کردیم گفتیم که ما همه اهل یک قبله هستیم بیاییم واقعا عقل خودمان را قاضی کنیم دور از تشویش و اضطراب و مارک زدون و دور از عینک منفی. اگر ما عینک سیاه بزنیم نور هم به چشم ما بتابد سیاه می بینیم . این عینک را برداریم وبا عقل خالص وسط بیاییم هرچه صحیح بود بپذیریم و هرچه واقعا صحیح نبود ؛ نه با پیش داوری و قضاوت ، چون قضاوت ها همیشه کار را خراب می کند .شاید این مثال را عرض کرده باشم که یک مادری می رود خانه دخترش و خانه عروسش که با او خوب نیست ساعت 10، 11 صبح می رود در خانه دختر ، می بیند دختر با چشم ها پف کرده ، خانه بهم ریخته و شلوغ ، می گوید بمیرم دخترم چقدر کار سر تو ریخته بگو شوهرت کمی به تو کمک کند . همین صحنه را با عروس ببیند چون پیش فرض دارد می گوید چه تن لشی . بیچاره پسرم بدبخت شده تو این خونه دست به هیچی نمی زنی تو جوانی چرا بیکار و بی عاری؟ چون غرض آمد هنر پوشیده شد، صد حجاب از دل به سوی دیده شد. سخت هم هست کنار گذاشتن این پیش فرض ها اما هنر انسانی این است که ب